كاش مي شد آرزوها را شمرد
دل به ناز خوبروياني سپرد
كاش مي شد عشق را تدبير كرد
ضربه اي از قلب را تفسير كرد
كاش مي شد عاشقي ديوانه بود
با دورنگي با جفا بيگانه بود
كاشكي ؟آرام اين جان مي شدي
بر دل ريشم تو درمان مي شدي
كاشكي عاشق غم هجران نداشت
يا كه عشق اين درد بي درمان نداشت
آري عاشق دل به جانانش سپرد
كاش جانان هم به او دل مي سپرد
كاشكي افسوس هم معني نداشت
غم در اين دنياي دون يعني نداشت
كاش ميشد عشق را داور كني
عاشق دلخسته را باور كني
كاش مي شد راستي را باب كرد
لحظه هاي زندگي را ناب كرد
كاش مي شد جان خود مي باختم
با وجودم آشيان مي ساختم
كاش مي شد مرد جان را هديه كرد
عاشقي را در قيامت وعده كرد
كاش مي شد عشق را پنهان كنم
اين دل وامانده را درمان كنم
كاشكي اين كاشها جاري شوند
بي خبر از هرچه غم كاري شوند
كاش مي شد كاش را مي كاشتيم
صد نهال آرزو مي داشتيم
روز و شب همواره شوقي داشتيم
كز نهالي مژده بر مي داشتيم
|